به ساعتم نگاه میکنم ، هنوز خیلی وقت دارم . پس بهترین راه حل پیاده رفتن از کمی بالاتر از پمپ بنزین گلشهر تا انبار جهاد و سپس شالیکوبی و کاخ و شهرداری است. اضافه وزن ما که با این چیزها خوب نمیشود ، اما حداقل برای منی که در روشنایی روز یا در یک چهاردیواری ام یا دور از گرگان ، این شاب زدن متنوع و خوبِ خوب است.

شالیکوبی ، یادش بخیر یک دهه پیش زمانی که از آن میگذشتم لااقل از هر ده نفر ، یکی آشنا بود حال چه همکلاسی ، چه همبازی و چه  و ...  ، و چه زیبا بود سلام و علیک و فشردن دست ها با لبخند و ... در پسِ این آشنایی.

آه ، رضا کیا را جلوی مغازه اش میبینم ، فروشگاه نازی و رضا خوره فوتبال و عشق یکی دوپا  . " علی چه خبر ؟ خوبی ؟ " - " ... " - " علی هوس فوتبال ها قدیم رو کردم. یه برنامه بذاریم بچه ها رو جمع کنیم حداقل هر دو هفته یک بار یه بازی کنیم " - " رضا نمیشه ، من که خودم اصلا دیگه نه حسش رو دارم و نه وقتشو . مگه میشه دوباره بچه ها رو پیدا کرد ."

پاساژ مرسل درونش چه شلوغ است. گویی همه چیز در حال تغییر است. زمانی ایرانشهر برای خود دبدبه و کبکبه ای داشت و بعد مروارید و حالا مرسل.

آه ، آه . چه آشنا بود عکس بر اعلامیه روی دیوار. برمیگردم و اعلامیه را با دقت میخوانم. " بازگشت همه به سوی اوست ... سومین روز درگذشت ... کاظم برنجی ... 12/ 9 / 88 ... حسینیه رئیسی ها ... "

کاظم برنجی ، سال 61 ، معلم کلاس اولم در دبستان سجادیه کوی ویلا . آ با کلاه و آی بی کلاه ، ا ا آ آ ب آب با بابا  بابا آب ... .

سال 61 ، سالهای کارتون نخودی و آسمون و ریسمون و ... . سالهای آژیر قرمز رادیو ، سالهای نبودن خبری از سرویس مدرسه و ...  و خود به تنهایی راهی دبستان شدن و از میان ماشینهای شالیکوبی نه چندان شلوغ گذشتن ، سال 61 و خاطره اولین 13 آبان که بچه های کلاس پنجمی از جمله برادرم و رفیقش کریم و ... با چکمه های در پا و چند کتاب ورق ورق شده در دست با صدای بلند داد میزدند " برای حفظ شیشه مدرسه باید تعطیل شه " و آخر نیز مدرسه را تعطیل کردند.

سال 61 ، سالهای نبود غیرانتفاعی و نمونه دولتی و ... ، سالهایی که بچه های گرگانپارس و تپه ( امامرضا ) پشت یک میز مینشستند.

کاظم برنجی ، برنجی ، یادش بخیر روزی که با یک رادیو ضبط فکسنی برای ما نوار علیمردان خان را گذاشتی . " داشت عباس قلی خان پسری / پسر بی ادب و هنری / اسم او بود علی مردان خان / کُلفت خانه ز دستش به امان / ... "

27 سال گذشت ، 27 سال ، آقای برنجی آن بچه های کوچولوی شش و نیم یا هفت ساله سال 61 کلاس اول دبستان سجادیه که شما را کمال قدرت و مهربانی و خشم و جدیت و عطوفت و ... میدانستند امروز همه سینه ستبر شدند و شما نیز با جسم فرتوتت ، ناتوان از هر حرکتی در زیر خروارها خاکی .

آقای برنجی ، از جمع سی چهل نفره دانش آموزان سال 61 کلاس شما ، بعضی دکتر شدن برخی بساز و بفروش ، تعدادی مهندس شدن بعضی راننده ، عده ای کارمند شدن و برخی کارگر ، و ... . بعضی در گرگان هستند و برخی تهران و ... و چهار پنج تایی هم در خارج ایران . اما نمیدانم ، نمیدانم چند تای آنها اسم و چهره شما یادشان مانده بود ، چند تایشان بی تفاوت از کنار اعلامیه ات گذشتند ، چند نفر آنها در مراسم ختم ات شرکت کردند و چند تای آنها ... . و این رسم روزگار است در هر جا که باشیم.

آقا ببخشید آقا نوک مدادم شکسته ، آقا اجازه این منو نگاه میکنه ، آقا برنجی آقا برنجی آقا برنجی برم آب بخورم ؟ ، آقا آقا این یواشی دفتر منو دید، آقا برنجی ... .

نگاهم را از اعلامیه روی دیوار میدزدم و به دور و بر نگاه میکنم ، همه چیز عادیست. ماشین ها در حال گذر ، عابران در حال رفت و آمد ، دختران و پسران نوجوان در کوک هم ،  فروشنده ها در حال کلنجار با مشتری ها ، و این قافله عمر عجب میگذرد .

------------------------------------------------------------------

منبع: گرگان ما