به معنی عشق آید. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). میانه دل . (دهار). شیفتگی . محبت . عشق:


ناصرخسرو:

هرگز نرسد فهم تو درین خط
هرچند دراو بنگری بسودا.

 

خاقانی:

مرا گویی چه سر داری سر سودای او دارم
بخاکپای او کامید خاک پای او دارم .

 

خاقانی :
چون جام گیری داد ده می تا خط بغداد ده
بغداد ما را یاد ده سودای خوبان تازه کن .

 

خاقانی :
گر عمر گران کنم بسودات
سودای ترا گران مبینام .

 

خاقانی :
ای آتش سودای توخون کرده جگرها
بر باد شده در سر سودای تو سرها.

 

نظامی :
ز مجلس در شبستان رفت خسرو
شده سودای شیرین در سرش نو.

 

عطار:
همه سرسبزی سودای رخت میخواهم
که همه عمر من اندر سر آن سودا شد.

 

مولوی :
نیست از عاشق کسی دیوانه تر
عقل از سودای او کور است و کر.

 

سعدی :
بچشم سیاست در او بنگریست
که سودای او بر من از بهر چیست .

 

سعدی :
گلی را که نه رنگ دارد نه بوی
غریب است سودای بلبل بر اوی .

 

حافظ:
آنکه عمری شد که تا بیمارم از سودای او
گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت .

 

حافظ:
روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم این کار نشاط دل غمگین من است .

 

حافظ:
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم .