تلنگر
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸  

فرصت و قصد گذاشتن این پست نبود، اما به دلایلی این کار شد!

اواخر دیماه امتحاناتم شروع می شود و به دلیل مشغله و کمبود وقت و شب امتحانی بودن مجبورم این شب های(و روزهای)  امتحان را مطالعه کنم و حداقل تا ماه دیگر فرصت گذاشتن پست جدید را ندارم. برای اینکه آرشیو مطالب وبلاگم در دیماه پر شود و فاصله دو پست قبلی و فعلی کمتر و ...(بیشتر به خاطر یک حادثه مهم شخصی)

9دیماه1388 در محل کار بودم که گوشی همراهم زنگ خورد، برادرم بود و خبر ناگواری را در عین حالی که شاید انتظارش را نیز داشتم ... .

این بار نیز زنگ خطری با داغی بر دل مانده از عزیزی به گوش رسید که این سرای رفتن است نه ماندن ...


Untitled-Scanned-03.jpg

پاسداری از حریم دین و انقلاب، جانبازی از یادگاران دفاع مقدس در عین ناباوری در سنی نرسیده به میانسالی ندای حق را لبیک گفت...

چند روز قبل از عروج به معراج طوس آمده بود تا جواب بگیرد(به گفته یکی از دوستانش که به من گفت "جواب نگرفت" گفتم شاید گرفت و لبیک گفت!!!) و راهش را یافت و چه با مناسبت شب جمعه را برای تن به خاک بردن برگزید!

او را در عصر پنجشنبه دهم دیماه به خاک(به خدا) سپردیم و نشد که خاطراتمان را برای تسلی خاطر و آرامش چند صباح مانده از عمرمان با او همراه کنیم!

در خداحافظی آخر که با او داشتم(منحصر به فرد) نگاه هر دوی ما وداع آخر را تلألو می داد می خواستیم که توجه نکنیم نشد و عمق نگاهمان عمیق تر و جانسوز تر، پیشانیش را بوسیدم و از او بریدم نه بریدنی که چاقوی کند تعلقاتمان آنرا زجر کش کرد...

محمد ایثاری را بچه های بسیج و سپاه و جهاد سمنان می شناسند. جبهه های غرب و جنوب او را سالها درک کرده اند. لبنان او را به یاد دارد.

در توفیق سربازی از وطن سه تا از انگشتان دست چپش را قبلاً برای مقدمه عروج فرستاده بود... ! ریه هایش نیز شاید رایحه بهشتی نوید داده شده از قاعدش را با  استشمام گازهای شیمیایی دشمن به مشام درک کرده بود... !

تشییع جنازه و چند کلامی سخن با انگشتانش ... 

شما که امانتی تافته جدا بافته از تنش به اصلش عودت شده اید!

زمینه گذر و حضور راحتتری در آن سرا را برایش فراهم نماید... !

سبابه! او را به امامان و پیشوایانش نشان بده!

تو انگشت میانی! به استقبالش بیا ولی تنها نیا!

انگشت جانبی! کاری کن!

هر بار که عزیزی را از دست می دهم به فکر فرو می روم که چه دنیایی... !

عمر طولانی که خود از نعمات الهی است و انسان فرصت بیشتری برای کسب تجربه، زاد و توشه دارد موجبات درک غم عزیزان است... !

اما باز فرصت درک تلنگرها و زنگهای خطر بیشتری را برای یادآوری داریم!

گاهی این تلنگر را باید با رفتن به تشییع جنازه یا غسالخانه که سفارش نیز شده است بر جان و دلمان وارد کنیم شاید ... .

نمی دانم چرا با رفتن عزیزانم از خداوند نمی توانم گلایه کنم و به او شاکی شوم!

ناخودآگاه تسلیم شده و عاجز از گفتن؛

ای کاش که بودی! چرا رفتی؟ ... !؟

دایی جان به خدا سپردمت...!

روحت شاد