سفرنامه حج-2
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧  

...ادامه

بخش دوم

تمام مدت آن شب به خود می گفتم: ...  "ببین با تمام کوچکی از دید خود، چقدر پیش خدا عزیزی و خداوند چقدر کریم است. با وجود تمام گناهان و معصیتهای تو، خداوند چه عنایتی را شامل حال تو کرد..." . باز به خود می گفتم: " چه افکاری به سرم می زند. که ممکن است موجب غرور و غضب الهی شود" 

برای مطالعه بقیه مطالب بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.


انسان در مراحلی از زندگی خود، عبادت او، لذّت نسیبش می کند و اصطلاحاً به او می چسبد. یکی زمانی است که انسان خیلی خسته است از روزگار و برخورد روزگار با او. با خدای خود در نماز و نیاز، خلوت خالصی می کند و حقایق را در ذهن خود مرور و تجلی می دهد. فرصت دیگر که عبادت برای انسان لذّتبخش است زمانی است که انسان از بیماری، المی یا جراحتی رنج می برد و خداوند تبارک و تعالی است که قادر به شفاست و لاغیر. در این حالت همه امید و توجه ش به یگانه قدرت لایزال و مقتدر متمرکز و منحصر می شود. بواسطه نا امید شدن و بریدن از هر چه غیر الهی و مادی، در نماز و راز و نیاز خود چنان خلوص نیّت پیدا می کند که نشأت گرفته از احساس شدید ضعف و ناتوانی انسان در برابر آلام است. و بالاخره زمان دیگری که ریا رخت بر می بندد و خلوص در عبادت همراه با لذّت حاکم می شود، وقتی است که عنایت بزرگی از طرف حق تعالی نصیب انسان می شود که او خود را لایق آن نمی بیند و یا توجه الهی را درک می کند و خود را مدتی در زیر دوربین الهی احساس می کند(دوربینی که محدودیت زاویه، مکان و زمان ندارد).

گاهی به خودم می گفتم من که کاری نکردم که مستحق این پاداش و عنایت باشم. نتیجه می گرفتم که شاید مشمول آزمایش الهی شدم. "خدایا فقط تویی که هرچه اراده کنی پیاده کنی. مرا در معرض امتحان احتمالی خود موفق بدار".

راستی اگر انسان از بعضی توجهات بی تأمّل و تفکر بگذرد، زندگی برایش چه بی مفهوم می شود. و این را خوب می دانستم که عکس العمل در نقش گیری آینده زندگیم در چنین عنایاتی بسیار تعیین کننده است. زیرا اگر فرد در دوران حیات، خود را متوجه خداوند باری تعالی احساس نکند، زندگی برایش بیهوده، بی معنی و تکراری می شود. و چه بسا منشأ بسیاری از غفلت ها، انحرافها و مفاسد گردد.

توجه و بررسی قدرت نمائی خداوند متعال در زندگی، انسان را تشویق به زندگی سالم و هدفمند با احساس خوف و رجا می کند.

آنشب نماز بمن حال خوبی بمن داد و سعی کردم بیشتر در عمق نماز و معانی آن غور کنم و مصداق عینی آنرا در برکاتش، کمک خود در درک واقعی نماز گردانم. شب، قبل از خواب، فکر آن، مرا مدتی پس از خوابیدن دیگر هم اتاقی های خوابگاه، بیدار نگه داشت. فردای آنروز برای اطّلاع از جزئیات بخشنامه نزد مسوول امور دانشجویی رفته و مطّلع شدم که اسامی افراد انتخابی به تهران ابلاغ شده و آنها بمحض دریافت اطّلاعات مورد نیاز طی فکسی ما را در جریان مقدمات سفر قرار خواهند داد. به هر ترتیب با آمدن فکس در پی انجام مقدمات به تهران رفته مدارک لازم را تحویل دادیم و در آنجا روز پرواز یکشنبه 11/5/1377 و محل پرواز تبریز اعلام شد. متوجه شدیم که جمع ما دانشجویان آموزشکده های فنی سراسر کشور است که طی کاروانی به سرپرستی آقای خدابنده یکی از عزیزان تبریزی این سفر انجام خواهد گرفت. حدود 2ماه فرصت تا انجام سفر باقی مانده بود. در طی این فرصت سعی کردم اطّلاعاتی در زمینه حجّ عمره و وسایل مورد نیاز همراه در سفر و مقدمات دیگر کسب نمایم. در این مورد حدود 6-5 کتاب در مورد حجّ تهیه نموده و قسمتهای مهمّ آنرا مطالعه نموده و مقداری از وسایل مورد نیاز نیز تهیه گردید.

مسائل مالی این سفر همچنان که دعوت از سوی خود او باشد، وسایل و اسباب آن نیز با عنایت خود او فراهم می شود. بطوریکه افراد ظریف و نکته سنج و اهل دل و بینای به حقایق را  به تأمّل وا می دارد.

کارهای اداری و رسمی نیز با تلاش مسوول محترم دفتر اداره کل امور مدارس عالی آموزش و پرورش آقای رضا وحید با تمام مشکلات موجود به انجام رسید.

چند روز قبل از سفر با تلفن به دوست دیگر آموزشکده که قرار بود با من همسفر باشد، زمان پرواز و حرکت را به ایشان یادآوری نموده و از ایشان خواستم طوری هماهنگ کند که کمی زودتر در آنجا (تبریز محل پرواز) حاضر شویم تا با اعلامی که از طرف مسوولان برای تشکیل کلاس و ساماندهی به کاروان و رفع موانع احتمالی صورت گرفته بود یک روز قبل از پرواز در آنجا حضور داشته باشیم. من با توجه به اهمّیت سفر و فاصله زیاد دامغان (شهر محل سکونت) با تبریز روز پنجشنبه 8/5/1377 ساعت 8صبح بسمت تهران و سپس تبریز به حرکت در آمدم. قبل از حرکت از دامغان طی مراسمی مختصر در روز و شب قبل از حرکت، از اقوام و آشنایان خداحافظی و طلب حلالیّت کردم. طبق عادات مرسوم در بدرقه، التماس دعاهای گوناگون با اشاراتی به اماکن مقدّس در سرزمین وحی همراه بود. هر کس با بیان مشکل و درد خود به نحوی ملتمس دعا بود. این خود بار مسوولیتی دیگر بر شانه زائرایجاد می کرد. این رفتار مرا به جایگاه و بزرگی سفر بیشتر واقف می کرد. سعی بیشتری در آماده کردن خود از نظر روحی و روانی برای این سفر پر خیر و برکت می نمودم تا بهره بهتر و بیشتری از آن ببرم.

حدود ساعت 4صبح روز جمعه 9/5/1377 وارد تبریز شده به محل تشکیل کلاس و اقامت قبل از حرکت(پرواز) رفتم. هنوز درب محل مذکور که آموزشکده فنی تبریز بود باز نشده بود و نگهبان جلوی درب گفت که تا وقت تعیین شده نمی تواند درب را باز کند. بهر حال در یک پادگان سپاه که در همان نزدیکی بود نماز صبح را خواندم.( البتّه براحتی که گفته شد نتوانستم وارد پادگان شوم.) با لطف یکی از افسران که برایم پارچ آبی آورد و پتوی خواب خود را برایم پهن کرد، احساس کردم یک جوری زائر بیت الله الحرام هستم و دعوت کننده کارهای را به پیش می برد. بگذریم، بعد از نماز از نظامیهای پادگان سپاه خواستم تا ساکم را آنجا بگذارم و به داخل شهر بروم و برگردم که قبول نکردند. لذا به سمت پادگان ارتش که در کنار همان پادگان قرار داشت حرکت کردم تا شاید آنها امانت مرا قبول کنند. نگهبان آموزشکده که شاهد این ماجرا بود  مرا صدا زد. ظاهراً تحت تأثیر قرار گرفته و از سرسختی اولیه خود کوتاه آمده است و قبول کرد تار ساک خود را داخل نگهبانی بگذارم تا شروع برنامه ها که بر می گردم.

بداخل شهر رفتم. داخل تاکسی بودم که دوست دیگرم که از آموزشکده ما بودند را دیدم. بلافاصله پیاده شدم و با ایشان پیاده کمی قدم زدیم و به او موقعیت و وضعیت آموزشکده محل اقامت را توضیح دادم.


کلمات کلیدی: سفرنامه ،حج ،سال1377 ،دانشجویی